شرف الدين على يزدى
34
ظفرنامه ( فارسى )
اسماء حسنى او را درآموخت كه وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ كُلَّها ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلَى الْمَلائِكَةِ « 1 » و ملائكة مقرّب به علم او مقر و معترف شدند و به فرمان خداى تعالى او را سجده كردند كه فَسَجَدَ الْمَلائِكَةُ كُلُّهُمْ أَجْمَعُونَ إِلَّا إِبْلِيسَ « 2 » و ابليس از جن بود ، امّا به سبب بسيارى طاعت مرتبهء ملائكه يافته بود . به سبب نافرمانى كه از او صادر شد ، طوق شقاوت وَ إِنَّ عَلَيْكَ لَعْنَتِي إِلى يَوْمِ الدِّينِ « 3 » در گردن او افتاد و ايزد تعالى آدم را در بهشت جاى داد و حوّا را از پهلوى چپ او بيافريد و خوردن گندم را منع فرمود و به روايت عبد الله مسعود از خوردن انگور و به قول ابن جريج 21 از تناول انجير . و گويند كه ابليس هرگز به بهشت درنتوانست رفت و انتهاز فرصت جسته ، در كنارهء بهشت مىگرديد تا فرصت يابد و آدم و حوّا را فريب دهد . روزى كه مار دربان بهشت بود بيرون آمد . ابليس او را گفت كه مرا با آدم سخنى است ، مىخواهم كه او را نصيحت كنم و مرا سوى او راه نمىدهند . بايد كه مرا به او رسانى ، باشد كه او را نصيحت كنم و او از تو منّت دارد . پس مار ابليس را در دهان خود جاى داد تا او را در بهشت درآورد ، چنانچه رضوان ندانست ؛ پس چشم ابليس بر طاوس افتاد و از او پرسيد كه درخت گندم كدام است . طاوس او را راه نمود . پس حوّا را تسويل كرد تا از آن بخورد و آدم را نيز بخورانيد ، فى الحال حلههاى بهشت از ايشان فروريخت و برهنه بماندند . پس هر يك برگى از درخت انجير گرفتند و عورت خود را بدان ستر كردند و خداى از ايشان خشم گرفت و درخت طوبى را فرمان داد تا ايشان را از بهشت بيرون انداخت . آدم - عليه السّلام - در روز آدينهء پنجم ماه نيسان به هفت ساعت روز بر زمين آمد ، به هندوستان ، به كوه سرانديب و حوّا به جده بر لب دريا به حدود مكّه و طاوس به هندوستان و بربر نيز گويند ، مار به اصفهان و ابليس به ملتان و گويند به سمنان . و چون آدم عليه السّلام به دنيا آمد ريشش برآمد و از آنروز كه خداى تعالى خشم
--> ( 1 ) . بقره / 31 . ( 2 ) . ص / 73 و 74 . ( 3 ) . ص / 78 .